خنده های تلخ مال تو بود
و خیابان تنها یادگارت
پهنای لبخندت
از اینجا
تا همان خیابان و پاییز و
من،
تنها باز مانده
آخرین نسل از درختان روییده در خیابانم
پاییز خواهر نداشته من است
و از این شهر
تنها
خاطره دستهای ات
در یک پیاده رو
مال من بود
پ.ن۱:(برای کودک درونم:)
جوراب های صورتی ات را
تا خرخره بالا کشیده ام
و این یک قتل عمد نخواهد بود قطعاً
پ.ن۲:قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام(قیصر امین پور)
پ.ن۳:کارگاه شعر
مردی
تمام پاییز را سرفه می کند
در صورتم
این بیماری واگیر دارد
با صدایی بلندتر
رنگی دیگر
بخوان
این پاییز نیست
مردی
گرد روی شانه هایش را تکانده است
کسی سرفه کرده است
حنجره ام می سوزد
پ.ن:این روزها شعر نمی شوم
پ.ن:یک نفر دارد به ریشه ام می زند
در این جنگل تاریک که می بینید...
آی آدم ها...
از تمام این پاییز
سهم من
خیابانی
که خستگی
قدمهای مردمان شهر را
های های
گریسته است
پ.ن۱:
شاید
سهم من
از تمامی این پاییز
رنگ برگهایی باشد
که پشت چشمهایت را
در هوایی بارانی
تند تر
گریسته است (حسین صولتی)
پ.ن۲:
وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد (حمید مصدق)
دخترکی به تلخیِ تمام کابوس های جهان
سکوت
ستاره رویاهایش را خاموش می کند
فراموشی
در هجوم دنباله دار آسمان و زمین
در آغوش می گیردم
زیر گوشم زمزمه می کند:
امشب هیچ جغدی آواز نخواهد خواند...
از سردی کوچه های بی انتها
از تکرار واژه های بی حرف
از تو
می گریزم
به تو
چند قدم مانده
کمک...!
کاش گره روسری گلدارت را محکم می بستی
این شب
نباید به صبح می رسید
پ.ن:دختری
اینجا
ستاره هایش را
در سرمای پاییز گم کرده است
آیا همین که
تمام عمر خود پاییز را گریسته ام
بس نیست؟

