تبليغاتX
به شب بزن

شاید یک بغض
جمعه سیزدهم آذر 1388

 

خنده های تلخ مال تو بود

و خیابان تنها یادگارت

 

پهنای لبخندت

از اینجا

تا همان خیابان و پاییز و

من،

تنها باز مانده

آخرین نسل از درختان روییده در خیابانم

پاییز خواهر نداشته من است

 

و از این شهر

تنها

خاطره دستهای ات

در یک پیاده رو

مال من بود

 

پ.ن۱:(برای کودک درونم:)

جوراب های صورتی ات را

تا خرخره بالا کشیده ام

و این یک قتل عمد نخواهد بود قطعاً

پ.ن۲:قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام(قیصر امین پور)

پ.ن۳:کارگاه شعر

به قلم گلاره چگینی |
آی آدم ها
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388

مردی

تمام پاییز را سرفه می کند

در صورتم

این بیماری واگیر دارد

 

با صدایی بلندتر 
رنگی دیگر
بخوان

 

این پاییز نیست

مردی

گرد روی شانه هایش را تکانده است

کسی سرفه کرده است

 

حنجره ام می سوزد

 

پ.ن:این روزها شعر نمی شوم

 

پ.ن:یک نفر دارد به ریشه ام می زند

در این جنگل تاریک که می بینید...

آی آدم ها...

به قلم گلاره چگینی |
گاهی هم...!
یکشنبه هشتم آذر 1388

از تمام این پاییز

سهم من

خیابانی

که خستگی

قدمهای مردمان شهر را

های های

گریسته است

 

 پ.ن۱:

شاید
سهم من

از تمامی این پاییز
رنگ برگهایی باشد
که پشت چشمهایت را
در هوایی بارانی
تند تر

گریسته است (حسین صولتی)

پ.ن۲:

وقتی تو نیستی

خورشید تابناک

شاید دگر درخشش خود را

و کهکشان پیر گردش خود را

از یاد می برد (حمید مصدق)

به قلم گلاره چگینی |
دور می شوم
دوشنبه دوم آذر 1388
و شب به وسعت نگاه پنجره

دخترکی به تلخیِ تمام کابوس های جهان

سکوت

ستاره رویاهایش را خاموش می کند

فراموشی

در هجوم دنباله دار آسمان و زمین

در آغوش می گیردم

زیر گوشم زمزمه می کند:

امشب هیچ جغدی آواز نخواهد خواند...

 

 

 

به قلم گلاره چگینی |
این شعر را برای تو گریسته ام
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
از خیابان های پاییزی

از سردی کوچه های بی انتها

از تکرار واژه های بی حرف

از تو

می گریزم

به تو

 

چند قدم مانده

کمک...!

 

به قلم گلاره چگینی |
شهر مردگان
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
 

کاش گره روسری گلدارت را محکم می بستی

این شب

نباید به صبح می رسید

 

 

پ.ن:دختری

اینجا

ستاره هایش را

در سرمای پاییز گم کرده است

آیا همین که

تمام عمر خود پاییز را گریسته ام

بس نیست؟

به قلم گلاره چگینی |